یادداشتی بر نمایش بیپدر
علی گروهی در تلگرام درست کرده بود و دوستان مشتاق تئاترش را جمع کرده بود تا در آن جا اجراهای دیدنی را به هم معرفی
... دیدن ادامه ››
کنیم. یکی از گزینهها بیپدر بود که پنج شش نفری داوطلب رفتن شدند و علی هم بلیتها را خرید و چهارشنبه قرار دیدار گذاشتیم. اولین نفر کاوه به قرار رسید و بعد دور و بر ساعت پنج و نیم من به کاوه رسیدم و در میز بزرگ سوشیال کافه کنار هم نشستیم. بعد علی آمد، نه آن علی که بلیتها را خریده بود و همیشه در متنها هست، علی دیگری که تازه دوست شدیم و دوست قدیمی علی است. به همراه علی نیما هم آمد و ما از میز سوشیال کافه بلند شدیم و در میز چهارنفره نشستیم. گفتیم و گفتیم و از هر دری سخن رفت که پدرام هم آمد و دوباره از میز چهارنفره بلند شدیم و پشت میزی پنج نفره نشستیم. علی هم که گروهمان را درست کرده بود و به دلیل تنبلی و بیفعالیتی ما از گروه رفته بود، به جمعمان پیوست. طرفای یک ربع به 9 بود که به سمت مجموعه لبخند راه افتادیم. من پشت صف دستشویی مجموعه هنری لبخند مانده بودم و بچهها دم در سالن منتظر من. من هم کارم راه افتاد و در دقایق پایانی به جمعشان پیوستم. با هم در سالن رفتیم. پدرام و علی و نیما در ردیف سوم نشستند و من و علی و کاوه کنار هم در ردیف چهارم نشستیم. حالا اگه گفتید که کدام علی کنار من نشسته بود؟ نور ما رفت و نور صحنه آمد.
پیش از هر چیز درباره موقعیت نمایش بگویم که داستان نمایش درباره شنگول و منگول و حبه انگور خودمان است با این تفاوت که بزبزقندی دل به گرگ میسپارد و با هم پیمان ازدواج میبندند. با این تفاوت که گرگ از ازدواج قبلی خود پسری با نام گرگک دارد. حالا موقعیت چیست؟ گرگها گوشخوارند و بزها علفخوار، در نتیجه باید نیازهای خود را تعدیل یا به یکباره تغییر دهند تا بتوانند کنار هم زندگی کنند. گرگها باید علفخواری بیاموند و بزها باید به گرگها نزدیک شوند. صحنه نمایش هم خانه بزبزقندی بود و ما دو راه پله میدیدیم با دیواری سفید رنگ و نردههایی بر روی راهپلهها و همین طور چراغهایی که بازی با نور آنها به ما حسی از تغییر شب و روز در صحنه میداد. همین طور در طراحی لباس هم تلاش شده بود که هر کدام از شخصیتها از یکدیگر متمایز شوند. اما این نمایش علاوه بر لباس و دیالوگ از روش دیگری هم برای تمایز شخصیتها استفاده کرده بود و این روش تأکید اصلی نمایش و میتوان گفت که تجربی اصلی صاحب اثر هم بود. و آن چیزی نبود مگر حرکت.
صاحب اثر کوشیده بود از طریق حرکت نه تنها تمایزی میان دو تیپ گرگ و گوسفند ایجاد کند که تلاش کند که هر کدام از شخصیتها را هم از هم متمایز کند. به عنوان مثال بزها بدن لرزانی دارند، مایل به افتادن در گوشهای هستند در حالی که گرگها سری رو به بالا دارند و استوار قدم بر میدارند. همین طور صاحب اثر کوشیده بود که حس شخصیتها را نیز از طریق الگوهای تکرار شونده حرکتی نشان دهد. به عنوان مثال هر گاه که گرگ گرفتار میشد، دستش را به دیوار میچسباند و میگفت که مدتها دستش روی دیوار گیر کرده، در ادامه شخصیتهای دیگری هم از این الگو برای نشاندادن وضعیت خود استفاده میکردند. آن چه من درباره الگوهای حرکتی دو تیپ گرگ و گوسفند گفتم، صرفاً توصیفی کلی از حرکت آنان بود، مگرنه حرکت هر کدامشان جزئیات بیشتری داشت و به نظرم روی این جزئیات بسیار کار شده بود. همان طور که گفتم گرگ و بز برای این که کنار هم زندگی کنند، باید تغییری در رفتار و نیازهای خود ایجاد کنند. اینجا شخصیتهای ما به جای این که صرفا گرگ یا بز باشند به ترکیبی از گرگ و بز میرسند. و همان طور که در ادامه گفتم تأکید اصلی نمایش برای نشاندادن شخصیتها حرکت است. پس این بلاتکلیفی در چیستی شخصیت گرگبز باید در حرکت نیز نشان داده شود، آنها باید همچون یک گرگبز حرکت کنند و این اتفاقی بود که در صحنه نیز افتاد. اتفاقا گرگها بیشتر میلرزیدند و میخواستند در گوشهای بیفتند و بزها استوارتر شده بودند، همچنان که هر کدام هنوز آثاری از الگوهای حرکتی پیشین خود را همراه داشتند.
اما به نظرم در این نمایش هم مشکلی بود. اگر به کامنتهای زیر نمایش نگاه کنید، بسیاری از کندی اثر نالیدهاند و میان ما که به نمایش رفته بودیم. کاوه و پدرام و نیما از ساعتی به بعد حوصله دیدن نمایش را نداشتند. راستش را که بخواهید من هم دقایق پایانی نمایش خسته شده بودم ولی این احساس خستگی در من و دیگران به چه چیزی برمیگردد؟ و آیا توضیحدادنی است؟ به نظرم میتوان چرایی ملال تماشاگر را از اجرا توضیح داد.
بیایید به همان موقعیتی برگردیم که از آغاز از آن حرف زده بودم. مامان بزی با گرگ ازدواج میکند. ما میتوانیم بپرسیم چرا؟ ولی هیچ جوابی نمیگیریم. میتوانیم این موضوع را بگذاریم به حساب شروع نمایش و بگوییم همه چیز از الان آغاز شده و اصلا به ما چه ربطی دارد که گرگی و بزی دل به هم ببازند. در ادامه گرگ تلاش میکند که شبیه به بزها شود. میتوانیم بپرسیم چرا؟ باز هم به پاسخ درخوری نمیرسیم. بهترین پاسخ این است که شاید چون گرگ خیلی بز را دوست دارد، میترسد او را از دست بدهد. هر چند که این پاسخ باز به پرسش اول برمیگردد ولی باز هم بیایید با اثر همدلانه برخورد کنیم. در ادامه بزبزقندی گرگک را تأدیب میکند تا شبیه به بزها رفتار کند باز میپرسیم چرا گرگک قانع میشود؟ باز به جوابی نمیرسیم چون مهمترین قسمت کنش پشت در بستهای رخ داده که ما از آن بیخبریم. باز هم بیایید با اثر همدلی کنیم و بگوییم شاید بزبزقندی تراشهای در سر گرگک گذاشته یا او را به مرگ تهدید کرده. در ادامه شنگول به سمت گرگها میآید و به آنها میگوید که آنها گرگ هستند و او بز است و میخواهد او را بخورند. این جا میپرسیم چرا وقتی شخصیتی وزنه قدرت را در اختیار دارد، بیدلیل میخواهد وزنه قدرت را برگرداند و حتی زندگی خود و همه داراییاش را در برابر آن بدهد؟ راستش را بخواهید من هر چه فکر کردم به نتیجهای نرسیدم. میپرسید با این مواردی که برشمردم، میخواهم چه چیزی را نشان بدهم؟ اگر این روند را دنبال کنید، میبینید که در این نمایش کنشها دلیل متقنی ندارند و روند سلسلهوار آنها به مرور مخاطب را از نمایش و داستان آن جدا میکند. تو به عنوان تماشاگر وقتی میبینی مهمترین اتفاقات صحنه، بیرون از دید تو رخ میدهند و چندان دلیل متقنی برای بروز آنها نیست، پس برای چه باید آن را دنبال کنی؟! البته که صاحب اثر به عمد این کنشها را که در سطح زبان و دیالوگ رخ میدهد، حذف کرده تا فرصت بیشتری برای مانور روی حرکت شخصیتها ایجاد کند و به ما این الگوها را بشناساند ولی تآکید زیاد بر روی این الگوها هزینه بسیاری برای داستان و کنشهای نمایش ایجاد کرده است.
پایان نمایش هم ادامه همین روند معیوب است. بزی خودخوری کرده و نیمی از صورت خود را هم خورده که ما آن را به صورت خوابیده پشت یکی از درها میبینیم. چرایش که بماند ولی آن خونها چیست که بر در و دیوار پاشیده میشوند که هیچ گونه دلیلی در صحنه برای آن وجود نیست. شاید تنها دلیل وجود این صحنه این است که صاحب اثر تلاش کند، به مخاطب شعاری بدهد تا او را از آن چیزی دیده، راضی نگه دارد. البته که به نظر من این پایان و این تلاش نه تنها کمکی به اثر نمیکند که به کلیت آن ضربه میزند.
از سالن که بیرون آمدیم ساعت یازده و نیم شب بود. نه مترو بود. نه بیآرتی بود و وقتی هم برای حرفزدن درباره اثر نداشتیم که من بتوانم نظر علی را هم در انتها بنویسم. کاوه برایم تاکسی اینترنتی گرفت و من هم دوستانم را در آغوش گرفتم و بدرود گفتمشان تا پشت در خانه نمانم.