جمعه کشی روایت آدمها ساده ای است که برای شناخت آنها نیاز به هیچ سابقه فلسفی و تاریخی نیست ، آدمهایی که هر روز می بینیم شان و گاهی همکلام می شویم ، روایت یک روز از زندگی انسانهایی که از دنیا چیز زیادی نمی خواهند فقط کار می کنند تا زنده بمانند نه توانایی آن دارند که بی پروا حق خود را بخواهند و نه مقتضیات مماش اجازه می دهد تا تصمیم بر کاری دیگر بگیرند مانده اند و فقط شکوه می کنند. در پوسته به ظاهر ساده، جامعه ای به تصویر کشیده شده است که صاحبان زر و زور در پوشش دلسوز “که اگر ما نباشیم همه از گرسنگی می میرند“ ، آدمهای ضعیف را استعمار می کنند و تا توان دارند ازشان کار می کشند، از طرف دیگر افراد ضعیفی که فقر و تبعیض خردشان کرده فقط در خفا جرات می کنند تا حق خود را فریاد کنند اما به محض روبرویی با صاحب زر ، زبان بریده ثنا گوی ارباب میشوند و شق سوم مردمانی که آزادی عمل دارند ، نانش در گرو اربابان نیست فقط با موعظه و نصیحت دل در اصلاح امور دارد تا ارباب دلش برای نوکرانش بسوزد و قدری بر آنان سخت نگیرد و خرده ای به دستمزدشان بیافرازید تا در برابر آن همه مشقت ، دستمزدشان بیارزد . مردمانی که بواسطه همنشینی با روشنفکر نما ها ، مدعی هستند زندگی را با تمام زوایا و مولفه هایش می شناسد. اما همه غافلند که اگر تکانی بخورند شب تمام است !!!!