از همون لحظه ورود به صحنه، با سکوت پرمعنا سالن رو با خودش همراه می کنه؛
اولش کمی صداها برام گنگِ اما هر طور شده سراپا گوش می شم تا بلکه سر نخ اون همه آشفتگیِ غریب پیدا بشه.
خیلی از زمان شروع نگذشته اما حالا با کلی آدم تو انفرادی آشنا شدیم،
یکی تو چهاردیواری زندان، اون یکی تو هوایِ ناکامی عشق سالهای دور، و یکی دیگه تو دل این شهر، پریشون از دوری رفیقی که تو حصار دیوارهای بلند گیر افتاده.
تا به حال تاریکی انقدر برام پرمعنا نبوده، اما این بار تو اون تاریکی غرق شدم! انگار که اون بیرون، تو هیاهویِ شهر هیچ خبری نباشه و هر چیه تو حصارِ همپن چهار دیواریِ پر حسرته..
صحنه ای که هر بار تو عمقِ سیاهی فرو می رفت یه ژست تازه آغاز روایت رو خبر می داد، آغاز روایت خبر می داد که امید هنوز تو دلش زندست.
این دفعه دیگه علی رو تو انفرادی نمی بینیم اون از دید ما گذشت اما کلی فکر رو با حرف ها و فریادهاش غرقِ انفرادی ذهن کرده!
تصویر و تشویشی
... دیدن ادامه ››
که سورمه و حیدر با حسِ کلمات و اوج و فرود صدا تو دلِ تماشاگران ایجاد کردند عجیب دلنشین بود! آهنگِ رفاقت و عشق صحنه رو جون تازه می داد تو دلِ سیاهی.
هفتاد دقیقه بدون هیچ "خبر مهمی" تویِ انفرادی علی و چهارپایه ای که انگار عضوی از وجودش شده بود، همه ی حس ها رو احساس کردیم.
خسته نباشید به گروهِ درخشانتون????